یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب اینه ی عشق گذاراست
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
خداوندا ، خداوندا! تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود !
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود !
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن
که تا بهتر بدانی حالت ما را
خداوندا! تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ؟!
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم !!
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را !
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را !
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو !!
(
ع)
سلام به همه
باز اومدم.دلم واسه خوندن وبلاگ دوستان تنگ شده بود.
میبینید چقدر زود ۱ سال میگذره.
یه تفعلی میزنم به حافظ عزیز:
به نام حق
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزدکه خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
وآغاز می شود.
درخواب بدم مراخردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت
می خور که به زیر خاک می باید خفت
مي آيند که تو را بينند ...
تو به تماشاي چه اي ؟
توي رفته با سردي
توي فاتح بر قلب
توي ساکت
توي کوه
نگاه منتظران ، حجم وقت
صداي حرف دلت به ميان دو لبت
و خيال من زنگار شده تک
غم ديده ما ، کدرست ، با ابهام
يا با داد برادر ... گاهي هم زمزمه مادر ؛
روشني نيست ميان استکان چاي پيش روي مهمان ،
و در آن گوشه کنج خلوت ....
.... که چه غوغايي بر پاست :
گريه هاي نا آشنا ،
لحن سرد بر خوردها
و نمازي که تو بر من خواندي ...
که مخاطب اينجاست
تنها نيست
... کمکي مي خواهي ؟
واي از آن سيني چايي که نتوانستي ببري !
تو مثل دايره اي تو در تو ،
تو مثل بغض شبي لغزان ،
ساده
تنها،
به زوال خاکي بي قلب ،
سپردي خواب به جا مانده ناپيدا را ،
و نگفتي :
به من کم طاقت ،
ناگريز از کارم ،
، که در آن بيگانگي باغ فنا ،
بهت صدايت را ، کجاي شب ، پنهان کردي ؟
واي بر من ناشنوا !
واي از آن قصه ي طوفاني شب ....
در راهند ،
خوانده و نا خوانده ،
شبهاي زمستاني ،
سايباني است با ما به زيرش مي آيي ؟
توئي که مي کوبي بر ديوار ويرانه و بي تاب دل بستن من
تا به کي سکوت ، در سرماي پوچ
که عاقبت
آشفته و داغ ، روح هاي پر دردمان را در دور دست ، تسليم کنيم ؟
و نگاهايمان را سيال ، روان سازيم
در پي "او" يي که ناگه ، شايد خواهد آمد
ستاره شدي تکامل يافته ترين شادي نهانم !
در باز کن ، تا تلآلو تيرگي ناشناسان ، ناشکيبايم را فزون نکند ...
بيا
عهدي ببنديم ناگسستني ،
موجي بسازيم از مستي اشتياق ماندن ، نه دلگيري رفتن .
اگر چه عبور تابوت هاي فراموشي من ، سرگرداني معصوميت ات را دو چندان مي کند ؛
زخم ميزند بر بحران هاي روز هاي رفته ؛
اما به گذرگهي بينديش
با قله هاي در اوجش و خانه اي بر فرازش
که بر بامش ،
دستان خالصمان را حلقه کنيم
به دور دريچه اي ماندگار و يادگار
تا غرور نگاهمان
تصويري سازد از خاطرات عطر آگين
نه سوخته که بر افروخته
نه ساده که بسيار پر شاخه
که بمانيم و بسازيم اش ، با کلام هايي نا گفته !!
هنوز برگهای خشکیده را زیر آوار قدم هایم، حس نکرده ام
هنوز ساده راه می روم.هنوز به شوخی، غم می خورم
در فصل های خواب آلود،ترسو،یک طرفه،کوچه ها همه ساکتند
کوچه ها پر بادند .پر از تباهی . اندود از سیاهی
منتظر باشم.تا فصل سرد؟
در دل سردترم ؟ در عمق سستی ام ؟ بر حال مستی ام ؟
منتظرم تا ، خیابانها به صدای مستی ام گوش دهند .
و برگهای سر راهی ، به نگاههای حسرت بار قدم هایم بر زردی افتاده شان روی زمین باریک تلخ
من ، هنوز مجذوب راهم ، راههای نرفته در نور
دوباره، پاییز را می خوانم
بیا
...
"بس تجربه کردم در این دار مکافات
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد"
و فقط لبخند زد.
اولین روزی که به دنیا اومدم یادم نیست.اما خیلی ها یادشونه واما اخرین روز از زندگیم که احتمالا از خاطرم نمیره و اونروزو خیلی ها از یادشون میره. زندگی میگذره و حافظه ها هم ضعیف طبق معمول .
و امروز اولین روزیه که اینجا می نویسم .
بدون امادگی قبلی وبدون ویرایش.می نویسم فقط برای دل تنهای خودم.
